دختر=جنس برتر
تا بشر هست بجا شور و شرش هست بجا // وان زمان جنگ نماند که نماند بشری
۹ دی ۱۳۸۸ -- ساعت ۱۰:۳۰ تو خیابون زمزم راه میرفتم و با خودم حرف میزدم... بعضیا با تعجب نگام می کردن! خیلی بهش احتیاج داشتم... حیف شد... تقصیر کی بود ؟ من؟ مراقب؟ سوالا؟ نمیدونم... فقط میدونم وقت زیادی واسه جبرانش ندارم... ... ... صاحب مغازه ی مبل فروشی زمین جلوی مغازه ش رو طی میکشید... یه طی نگاه کردم ، ازش آب میچکید. طی نه ناراحت میشه نه خوشحال ، نه درس میخونه نه امتحان میده... اگه طی بودم.......! نچ...طی زمینُ لیس میزنه! اَه... اگه خودکار بودم ، دیگه نمیخواست درس بخونم ، یه نفر دیگه درس میخوند من هرچی اون میگفت مینوشتم... نچ..نه...اونوقت سر امتحان سر و تَهَمو با دندون میخورد ، جوهرمم مصرف می کرد تازه اگه امتحان بد میشد من کلی فحش میخوردم...! ای بابا... اگه عروسک بودم دیگه نمیخواست درس بخونم و امتحان بدم... اما اون موقع یه دختر لوس و نُنُر وختی عصبانی می شد ، موهامو میکَند ، امو میکشید ، دستمو از جا در میاورد و گردنم رو هم مییچوند ! اصلا خوش به حال خـــودم ، دو روز میشینم درس می خونم ، بعد میرم یه امتحان میدم حالا خوب یا بد... دیگه نه مجبورم خیابون کثیفُ بلیسم (!) ، نه کسی جوهرمو مصرف می کنه و سرمو گاز می گیره و بهم فحش می ده ، نه کسی موهامو می کنه ، نه دست و پامُ میکشه ، نه گردنمو می پیچونه... فقط کافیه کم تر بخوابم !! این افکار توی ذهنم می چرخید و من سراه فرودگاه منتظر خط داخلی روی یه سنگ نشسته بودم.. یه اتوبوس اومد ، مهدی (یه تُپُلِ ۱۳-۱۴ساله س که من خیلی دوسش دارم ) ازش پیاده شد و منُ دید ، انتظار لبخند همیشگی منُ داشت اما بهش اخم کردم... شکه شد... عادت داشت بهش لبخند بزنم و گاهی هم سلام کنم اما اون روز...دیگه داشت گریم میگرفت... با خودم فکر کردم چیکار کنم تا گیریم نگیره جلو مَرُدم ! یه کاغذ از تو کیف کشیدم بیرون و شروع کردم به نوشتن ...:::...
محرم در ادامه ی مطلب...
سوال مشغول یه کارایی بودم که ، خیلی اتفاقی و بی مقدمه یه سوال ذهنم رو مشغول کرد... خیلی دوست دارم بدونم خواننده های وبم چه جوابی بهش میدن. فقط لطفا مثل یکی از دوستام نباشین که وقتی بهش گفتم "فرض کن فرزند پادشاهی..." بهم بگه "بابا منو چه به این ....ــا!؟" . راجع بهش اول خوب فکر کنید و فرض کنید واقعا توی چنین شرایطی قرار گرفتین ، بعد جواب بدین. سوال :فرض کن فرزند پادشاهی (دختر یا پسر) ، و قراره که مقام سالطنت به تو واگذار بشه. اگر معشوقه ی تو (که باهاش رابطه هم داری) بگه "من دوست ندارم تو پادشاه/ملکه بشی" و تو میدونی که اگر قبول نکنی ممکنه رابطتون به هم بخوره... چه کار میکنی ؟
تساوی حقوق زن و مرد از زبان بانشه ای !! بحث سر این بود که کی طالب عشقولانه بازیه(از نوع فیزیکیش) ؟ پسر یا دختر ؟! البته نه ازون پیشرفته هاش که باعث دردسر بشه من گفتم همیشه پسرا پسرا اقدام می کنن حتی گاهی بدون مقدمه ...! بانشه ای فرمودن : نه خیر واسه من که این طور نبوده! (خوب حتما تجربه داره دیگه ) همواره اون گفته و من هم OK دادم ! [البته بعدش یه ارواح عمه ام ضمیمه اش کرد که تابلو نشه] و یک هو تحت یک عملیات گاز انبری بحث عوض شد... من ناخواسته به بچه های خیالی بانشه ای توهین کردم. اونم گفت بهت اجازه نمی دم به بچه های من توهین کنی ، به خصوص اگه پسر باشه. : مگه پسر با دختر چه فرقی داره ؟ : خوب پسر بهتره! : آهان! بعد دختر بده ؟! : نه اما تو ببین ، پسرا میرن دنبال دخترا نازشونُ میکشن و ... اما با پسرا اینطور نیستن ، قیف میرن جلوشون! حالا من پسرا رو اگه کاریم نداشته باشن کاریشون ندارم... اما دخترا ؛ نه تنها نمیرم دنبالشون ، اگر که دور برداشتن هم دهنشون رو آسفالت میکنم! [چه خشن] تا یاد بگیرن که جایگاه خودشون رو حفظ کنن. اصلا شما دخترا پر رو شدین دیگه . همش هم به خاطر چند تا پسر ****ــه که افتادن تو جامعه ی ما... همین جوریشم تو ایران نسبت دخترا به پسرا 3 به 1 ــه ، همه هم که میخوان شریک زندگیشون فقط با خودشون باشه ، اگر که همه ی پسرا ازدواج سالم کنن 2 سوم دخترا می ترشن.... اون وقط توی چنین شرایطی پسرا باید بیفتن دنبال دخترا ، دخترا هم هی ناز کنن ؟؟ نامردیه اصلا !! نمیگم همجنس گرام ، اما کشورای خارجی رو ببین ، دخترای اونجا حرفه ای ، اون وقت این جااییا...! واسه ی همینه که بهشون رو نمیدم ، من دارم جور بی لیاقتی پسرای دیگه رو می کشم ، کار نکرده ی اونا رو ما می کنیم دیگه... !! :بله ! چه دل پری! : سربازی هم که نمیرین... سفور هم که نمیشین چون ؛ بی سواد ترینتون میره آرایش می کنه جلو یه دکتر قـــــــــــر میده فرداش میشه زنش ! یا نهایتش خود فروشی میکنه پولشو در میاره! ولی ماها ......... آخرشم در میاین میگین فمینیسم و برتری زن و ..... پر رویین واقعا! :عجــــــــــب...! : آره دیگه. همون پسرای **** که گفتم ، اگه تو کف نبودن ، پول به اون خودفروشا هم نمیدادن ، اون وقت حق به حق دار میرسید.... اون وقت تازه تو دخترا و پسرا ، کاری که خوب بود خوب میشد ، اونم که خوب نبود ول میشد... به این میگن برابری زن و مرد . نه فمینسم خانوم 2ختر جنس برتر! اگه راست میگین اینو با ذکر منبع بنویسین... منم نوشتم دیگــــــــــــــــــــــــــــــه! اما نظری راجع بهش ندارم... متاسفانه تا حدی به واقعیت نزدیک بود... اما نه در باره ی همه .... چه صبور و مهربون ... خودم حالم از خودم به هم خورد ... با اون اخلاق گَندَم ... جواب سلامُ که که با اَخم دادم و الیک ... جواب سوال هم یا نمی دادم یا با دعوا می گفتم چمیدونم ، به من چه ربطی داره ، به تو چه ربطی داره ، به دَرَک ... چند بار هُلِش دادم تا ازَم دور شه ، نه به شوخی ، خیلی هم جدی و با بد خُلقی ... هر چی بیشتر گَند اخلاق می شدم بیشتر مهربون می شد ... هر چی مهربون تر می شد من بدتر می شدم ... خجالت می کشیدم از این که اون اِنقدر صبر داره ، منُ تا حالا تحمل کرده و هنوزم داره می کنه ، از این که با سکوت در برابر جواب های سر بالای من ، منُ از خودم و خودش شرمنده می کنه ... به خاطر هیچ ، به خاطر بد اخلاقیه خودم از من عذر خواهی کرد .... ! با هر عذر خواهی ، با هر لبخند یا سکوت در مقابل صحبت های ناراحت کننده و صدای بلند کُلی بزرگ تر می شد ... و من خجل تر ... کوچیک تر که بودم شبا قبل از خواب به آدما ، به دوستا ، به آشناها ، به حرفاشون ، به کاراشون فکر نمیکردم... کوچیک تر که بودم فکر می کردم اگر شیشه ی تلویزیون رو بشکنم می تونم برم پیش آدماش... کوچیک تر که بودم فکر می کردم مامان دُعا کرده ، خدا منُ اِنداخته تو شکمش... کوچیک تر که بودم به همه سلام می کردم. حتی اگر نمی شناختمشون... کوچیک تر که بودم مامانُ دوست داشتم... کوچیک تر که بودم مودب بودم... کوچیک تر که بودم فکر می کردم هر کسی که چیزی بهم تعارف می کنه بچه دزده... کوچیک تر که بودم وقتی تنها بودم تو خونه درُ حتی واسه مامانم هم باز نمی کردم... کوچیک تر که بودم مامان بزرگ داشتم... کوچیک تر که بودم همه چیز و همه کسُ دوست داشتم... کوچیک تر که بودم فقط اگر جاییم درد می گرفت گریه می کردم... کوچیک تر که بودم دوست داشتم بزرگ بشم... ***لطفا نظرات عادی رو خصوصی ندین. خوشم نمیاد*** یکی از هم کلاسی های چقندر من از امروز می خواد شروع به وبلاگ نویسی کنه. با شناختی که ازش دارم احتمال میدم که یه وب خفن ناک بسازه........ یا علی عصر ::: برخیزیدم ... چیز ... برخواستم ... ... کف اتاق سفید ِ سفید ... بالاخره
زمستان آمد ... من نیــز بی جنبه و بــــــــــرف ندیده فوری از تخت پایین پریدم
... هرقدمی که برمیداشتم همراه بود با صــــدای گوشنواز خش خش برگ ها (!!) ...
امشب اتاقم سفید پوش شده است ... دل تمامی خوزستانی ها آب ... خواستم به طرف کمد
عظیمت کنم ، باخود پنداشتم : هوا تاریک است الآن. نمیتوانم محتویات درون کمد را به
راحتی مشاهده کنم ... در تفکرات غوطه ورم که ناگاه پایم به شیئی برخورد میکند ...
اشکال ندارد ، در زندگی عطر و برگ و گل و خار همه همسایه ی دیوار به دیوار همند
... به خاطر برف ، سنگ ها را تحمل خواهم کرد ... قدم زنان به پریز چراغ میرسم ...
تیک! ناگهان اتاقی جنگلی ، مملو از برگه های باطله و غیر باطله روی زمین و یک ظرف
غذای خالی جلوی چشمم ظاهر شد ! زهی خیال باطل !! ظهر ::: حیاط نیم وجبی شاهد بهار اسلام امروز حال و هوای مکه داشت... وسط حیاط کعبه بود [ اَه... هِی صدام میکنن نمیذارن تمرکز کنم روی نوشته ــَم.
از جمله ی قبلی تا الآن سه بار بلند شدم رفتم اعتراضات برادرم رو سرکوب کردم. این
چه وضعشه آخه؟؟؟ تو هنوز یاد نگرفتی که حق انتقاد نداری ؟ مرتیکه زبون نفهم! ] زائران دور خانه کارتنی (مقوایی) خدا تواف میکردند. و یک نفر آقا که من
نمیشناختمش یه چیزای عربی میگفت که من نمیفهمیدم! خانمی از پنجره ای در طبقه ی سوم
یه ساختمون مشکی و زرشکی (همون که اول مهر یه پسر از توش چشم چرونی میکرد ، یادتون
که هست؟!) تواف دوستداران خدا رو نگا میکرد و به حالشون غبطه میخورد ... اما
نمیدونست که خیلی هاشون ساعت بعد امــتـــحـــان دارن!!! اما قبل از اینکه اعمال حج رو انجام بـِِدن همونیک نفرآقا که نمیشناختمش ساعتی
چند (همون چند ساعتِ خودمون) فک زد ... اما گوشای من فقط تیکه ها خاص رو شنید و به
لطف جینا(راز افسون) که با خودش یه دفترچه با جلد زردِ تبلیغ ایرانسل آورده بود
توحیاط تونستم نکــــــات کنکوری (!!) رو یادداشت کنم و اینجا به نظر شما برسونم ... مرتیکه هیز رو اورده بودن تو دبیرستان دخترونه خودشو گم کرده بود...
ایــــشششششش ... داشت از زیبایی فضایی مکه میگفت و حال و هواش و اینا ... که من این تیکه ی شرم
آورروشنیدم: __... ... ... به خصوص خانم ها وقتی که لباس سفید میپوشن ملکه میشن...! لباس
سفید لباس مبارکی ست... خانم ها با لباس سفید نماز میخونن ، درجشن ازدواج با لباس
سفید ظاهر میشن ، با لباس سفید به هجله
میرن... ! من تو ذهنم : مگه کسی با لباس میره هجله؟! البته بعید نیست ، شایداینا هجلشون
اسلامیه با لباس میرن!!! داشت حرف میزد ، اماکسی گوش نمیداد ، برای جلب توجه گفت: __... ... ... ان شاء الله با حاج آقاتون مشرف بشین به مکه ی مکرمه ...! تعداد کــمتـــــــــــــــر از انگشت شماری با صدای بلند الهی آمین گفتن ... ... همچین با خنده ی موزیانه ای حرف میزد که اگه یکم بهش رو میدادن می پرید وسط
دخترا ! جدی نوشت : خیلی بدم اومد. حس کردم داره بهم توهین میشه. سخنرانی هم حریمی
داره... دوست ندارم مسائل رو این طور مطرح کنن... __... ... ... خانمی سکته کرده بود ، دهنش قفل شده بود ، برای معاجه به خارج و
اروپا میره ... مگه خارج با اروپا تفاوت داره ؟! __... ... ... مورچه ای از جفتت رد شد ، حق نداری لهش کنی ، بلکه بهش بگی سلام
علیکم مورچه خانم! حالا چرا خانم؟! نگفتم این مرده مورِد داره...! صبح::: تند تند کوچه ها رو طی میکشیدم ... چیز... طی میکردم ! تا برسم به مدرسه ... خیلی
دیر شده بود ... عصبی بودم ... از در دبیرستان امیر کبیر (خ. فردوس) رد میشدم...
گویا یه کلاس بیکار بودن ، طبقه ی دومش ایستاده بودن و یکی همون طور که دستش رو
بالا گرفته بود داد میزد بـــــــــــــــادبان ها را بکشیــــــــد...! ناخدا گاه خندم گرفت. ماشاء الله پسرتیکه (!!)
تیز بین از بالای عرشه ی کشتیش منو دیــــد! گفت: اِ... چرا میخندی؟! من تو ذهنم: شده تا به حال به دلقک اخم کنی؟ _ واسه گواهي نامه دادن به مردا اول بايد كلاس شعور رانندگي بذارن واسشون ، كه البته بعيد مي دونم مردي نمره قبولي بتونه بياره! _ ايششش مردم هم گاو شدن (بلا نسبت گاو) مي بينه من راه ندارم برم اونور يه اپسيلن نمي كشه كنار تا من رد شم... مرتيكه فلان! _ بي فرهنگي آخه تا چه حد ؟ هر نظري كه راجع به مو يا قيافم داري كه لازم نيس بلند بگي... اصن كي از تو نظر خواس؟؟؟ مرتيكه فلان! _ چه بي غيرت شدن مردم ، مي بينه كمرم بريده از بس چيز ميز بلند كردمــــــــــــــــا ، نمياد يكيشو از دستم بگيره... مرتيكه فلان! _ اَه... اين چه وضعشه ديگه ؟ پاچه شلوارم همش ميره زير پام .... شيطونه ميگه بگيري پارَش كني...يه بار اومديم تيريپ دخترونه بزنيمــــــــا... اصاً انگار دختر بودن به من نيومده... بايد پولامو جمع كنم برم تغيير جنسيت بدم... مرتيكه فلان! _ اين معلما هم وَخ گير اوردنـــــــــــــــــا...هي همش كويز امتحان كويز امتحان _ شيرين عقلم كه ديگه چيـــــــــــــــــــــــــز.... خودمون از آموحته هاي سال هاي گذشته يادش ميديم چي بگه! _ ويدا از بچه بدش ميـــاد جلو چشش ظاهر ميشه! عين عادم (!) نشستم رو زمين اون بچه هه مياد دست ميذاره رو شونم ، تكيه ميده به كمرم... فكر مي كنه منم مثِ بقيه نازش مي كنم... _ ايــــــشششششششش...... عين پير زنايِ 70 ساله همش غر مي زنم.... ++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++ ازینا خوشم اومد گفتم بذارم بقیه نیــــــــــز فیض ببـــــــــــــــــــــــــرند! واسم آف گذاشته بودن: قــــلاب ها علامت کدام سوالند که ماهی ها پاسخشان می شوند؟ از رادیو شنیدم سریع یادداشت کردم توی گوشیم! (سرعت تایپو حال کن) : تا حالا خودتو تویِ سکوت شنیدی ؟ خودِ بی نِقابــتو تویِ آینه دیدی +++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++ بهشت : آن جا كه مرد نيست . عقد : سند بندگي . طلاق نامه : سند آزادي . رخت خواب : آزماشگاه توليـــــــد مثل . نفــــرت : حسي كه از ديدن مادر شوهر به دست ميدهد . حلقه ي نامزدي : حلقه اي كه به جاي گردن به دست كنند . بوسه : جرقه ي شهوت . عاشق : كور چشم دار . محبت : درختي كه اگر هر شب آبياري نشود خشك مي شود . چك بي محل : بيوه اي كه به نام دخترقالب شود . ( از هفت شهر عشق -- صفحه 872 -- تاليف فضل الله اويسي ) +++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++ = براي آن زن هايي كه فقط زيبا هستند ، پيري جهنم است . = اگر زني در 40 سالگي هنوز جوان است ، به آن علت است كه شوهرش او را دوست دارد . = زن دانا به مرد الهام مي دهد ، زن زيبا مرد را مفتون خويش ميسازد ، زن مهربان مرد را تصاحب مي كند . (بوريس پاسترناك) گاهي وختا خدا واسه آدم يه فرشته ي نجات ميفرسته....واسه منم يكي فرستاده..... چند وقته كه به اون تكيه كردم..... دلم فقط به اون خوشه.... _ بسته به قيافت نمياد ايين حرفا بزني! ششش.... نپر تو حرفم.... ديشب بايد 24 تا فرمول به اضافه ي 8 تا ديگه كه اون 8تا زياد حفظي نبودن (يعني ميشد با يكم تفكر اونور واكنشو حدس زد) حفظ ميكردم........ همشون هم شبيه هم بودن.... يعني فرقشون تو يه NO3 يا N2 و اينا بود..... فرداش امتحان داشتم و بايد نمره كامل ميگرفتم (به دلايلي) اول چند تاشو حفظ كردم...... بعد خوابيدم.......... با وحشت از خواب پريدم...... نه.... خواب بدي نديده بودم ، وحشتم ازين بود كه نكنه الان صبحه و من فرمولا رو حفظ نكردم..... ديدم نه خدا رو شكر 10:40 شبه...... 20 تاشو حفظ كردم.... 11شب بود..... 21 رو باز كردم.... خوندمش و بعد نوشتم رو كاغذ...... دوباره نوشتم.... سه باره نوشتم.... نچ.... اَه.... با فرمول شيشمي فقط يه H2 فرق داره.... من فردا ميتونم اين 2تا رو از هم تشخيص بدم ؟ اگه قاطيشون كردم چي ؟؟؟؟ اشكم ناخوداگاه مياد پايين...... _ خاك تو قبرت (خودم اينو اختراع كردم ) يعني اين قدر ضعيفي؟ تا حالا هزار هزار فرمول حفظ كردي الان از حفظ كردن اين 24تا زپرتي عاجزي ؟! به خدا سخت بود..... ديگه مغزم راه نميداد......خدا مونده تا خسته بشم.... اَه.... خسته شدم....! _پارسال طرم اول يادت مياد ؟ از 12 شب شروع ميكردي تا 5صبح يه روند نصف كتابو ميخوندي...... بعدشم 1 ساعت با اضطراب ميخوابيدي و 6 پا ميشدي ميرفتي سر جلسه..... نمره هاتم هر چند خوب نشد اما........ زيلدم بد نشدن........ آخه من فردا بايد نمره كامل بگيرم.... بايد..... _خوب به جاي اين كه بشيني شخصيت خيالي بسازي و چرت بنويسي دفترتو باز كن بقيه فرمولا رو حفظ كن....!!! ميزنمتـــــــــــــــــــــــــــا.....! داشتم ميگفتم... فرمول 21ـمي رو كه ديدم مخم كنار كشيد..... جداً ديگه توانشو نداشتم.... از گريه ي خودم تعجب كردم...... واقعا من انقدر ناتوانم ؟! به خاطر 4تا فرمول اشكامو هدر ميدم ؟! (سال اصلاح الگوي مصرفه !) ساعت 11 شبه...... از كي ميتونم كمك بگيرم الان ؟ بلند ميشم ميرم تو حال سراغ تلفن..... اولين شماره اي كه به ذهنم ميرسه رو تايپ ميكنم....... ديد ديد ديد..... بيــــــــــــــپ... - اَلو؟ با گريه صحبت ميكنم.... : نميتونم شيمي بخونم...........! - سلام! چته ؟ داري گريه ميكني ؟! آره خوب بهت ميگم نميتونم شيمي بخونم..... - واسه اين داري گريه ميكني ؟!!!!!!!!!!!!!!!! اوهوم...... - چنتا فرمول ديگه مونده ؟؟ 4 تا....... - خوب كمه ، عيب نداره... راستي جريان مورچه هه رو بهم بگو ! مورچه ؟! آها..... باشه قطع كردم واست sms ـش ميكنم..... - من يه باغر يه مورچه رو زير زره بين نگاه كردم ، وختي كوچيك بودم. با اون زره بين 150تومنيا...! ولي خو هيچيشو خوب نديدم....! من با دهني كه طعمش از اشك شور شده ميخندم... ادامه ميده : - ميگم مورچه ها هم نر و ماده دارن ؟ چميدونم.... حتما دارن ديگه.... - يعني ازدواجم ميكنن ميرن هجله ؟! من بلندتر ميخندم.........! - بعد رو برنج مي خوابن تو بغل هم.... ( خودش هم خندش ميگيره...!) يه سرفه ميكنه (به خاطر سرما خوردگي) و با خنده ادامه ميده : - يه شب خواب بودم ، بيدار شدم ديدم يه چشمم كوچيكه يه چشمم بزرگ ! مورچه گازم گرفته بود... فكر كرده بود من مورچه ي ماده ـم اشتباهي.... بلند ميخندم و ميگم : اشتباهي بوست كرد...! - بابا يه چي اونور ترِ بوس....! چشمو سوراخ كرد!!!!!!!!!!!!!! حرفاش با صداي گرفته..... خنده ها و سرفه هاي 2تا در ميون...... خيلي وقت بود از ته دل نخنديده بودم.... يا بهتر بگم ؛ خيلي وقت بود نخنديده بودم............... خداحافظي كرديم و با نيش باز دويدم تو اتاق و پريدم رو تخت ! دفترو باز كردم و 4تا فرمول و نوشتم رو كاغذ.... دفتر و بستم و دوباره نوشتمشون...... خدايا شكرت........ چراقو خواموش كردم و.............. *** گاهي يه چيزايي بيخودي دوست داشتني ين... *** گاهي چيزاي بيمزه كلي خنده دارن... *** گاهي... ... ... . موارد استفاده ي چادر : 1- از همه مهم تر كهنه! باهاش تيكه هاي كيك روي ميز و آشغال پاك كن رو از روي ميز پاك ميكنيم.... 2-گرفتنش توي دست به اين نشون كه من از مدرسه ي شاهدم! 3-سنگين كردن كبف 4-پر كردن كيف و فرم دادن به اون... 5-واسه اينكه پا بذاريم روي دنباله اش و نفر جلويي بخوره زمين! 6-خودمون پامون بره روش و بيفتيم 7- و اينا و اونا...! چند شب پيش ، خواب بودم ...... خواب ديدم ...... خواباي عجيب ...... نميدونم چه معني ميدن اين خوابا اما مطمئنم كه بيخود نبودن....... اصلا من هر خواب كه ميبينم يا دقيقا همون اتفاق ميوفته يا شبيهش......... اما اين خوابا.... نميتونن كه اتفاق بيفتن اما ميتونن معاني خاصي داشته باشن...... كتابي راجع تعبير خواب دارم اما بهش اعتقادي ندارم....... واسه همين نرفتم بخونمش....... واما خواب هايي كه ديم : 1-با كفش پاره توي خيابون راه ميرفتم و پاهام درد ميگرفت 2-يه نفر كه................ اينو بيخيال...... 3-كتاب ادبياتم رو باز كردم . توش يه عامه شعر هاي انگليسي و فارسي عجيب بود...... روي جلدش رو نگاه كردم تا مطمئن شم ادبياته دوباره بازش كردم همون شعرا رو ديدم........... اين خوابا چه معني ميتونن داشته باشن ؟؟؟ سوال شرعي : 1- آيا در دوستي هم حق طلاق با مرد هست ؟! 2- آيا جواب سلام پسراي علاف كه تو خيابون سلام ميكنن واجبه ؟! آمارهای جالبی از طلاق : - 70 درصد متقاضيان طلاق زنها هستند . -در سال 87 ، حدود 82 درصد از طلاقهاي رخ داده ، توافقي بوده است. -مهمترين عامل طلاق ناآگاهيهاي جنسي است . -سه عامل اصلي طلاق ، فقر ، اعتياد و عدم تفاهم است . -عدم تمكين مهمترين عامل طلاق در تهران بوده است . -نيمي از طلاقها در 5 سال اول زندگي رخ مي دهد . -در 80 درصد طلاقهاي رخ داده خانمها مهريه خود را مي بخشند . - 70درصد موارد طلاق بين سنين 20 تا 39 سال رخ مي دهد . وقتی میرم تو حیات مدرسه با سر در " دبیرستان پسرانه ی ... " مواجه میشم! قبل از ورود به مدرسه یه حیات پر از دخترای محجبه ی چادری تو ذهنم بود اما خوب از نظر ظاهری کلی با بچه های شهدای صنعت نفت میفرقولیدن! یه آقایی اومدش سر صف ، از آموزشگاهای کنکور و اینا بود راجع به یادگیری در خواب (هیچ اعتقادی به این علم ندارم ) و یاد گیری همیشگی صحبت کرد. یه تیکه از حرفش جالب بود : این چیزایی که میکمو تو ذهنتون تصور کنید: یه مرد با لباس نظامی توی گنجه نشسته ، رو به روش یه مخزن پر از اسرار هست ، سمت راست مخزن لیلی و مجنون نشستن و سمت چپ مخزن شیرین و فرهاد ، وسط اینا ۷تا جسد هست. ناگهان اسکندر نامه به دست وارد میشه و میگه: این چه وظعشه؟ تصورش کردین؟ خوب آثار نظامی گنجوی : مخزن الاسرار،لیلی و مجنون،شیرین و فرهاد،۷پیکر و اسکندر نامه هستن! اینو دیگه تا عمر دارین تو ذهنتون میمونه... وقتی رفتم دفتر که بپرسم سوم ریاضی کجاست ، دیدم اسم سیکرت توی ذخیره های پیش ریاضی بود اما جلوش نوشته بود منصرف شد... حیف... توی کلاس ۴تا رو ميشناختم. سميرا: دوست دختر پسر خاله ي مهشيد تا كلاسمو پيدا كنم يكم طول كشيد و بعد از دبير رفتم كلاس. دبير شيمي: دفعه ي ديگه كسي بعد از من كلاس نمياد اين يك ، دوم كساني كه ۴شنبه و ۵شنبه غايب بودن مشكل خودشونه و حق غر زدن و بهانه اوردن هم ندارن خيلي جذب شدم به درس شيمي با اخلاق خوب اين دبير توي روز اول زنگ اول ، دقيقه ي اول........ خيلي عالي بود از همون اول ساعت شروع كرديم نوشتن و نوشتن و نوشتن و نوشتن و...سوزنم گير كرد از بس امروز خوش گذشت طبق معمول چپ دستيم مشكل ساز شد و دستم با دست راست جفتيم برخورد ميكرد... نشستم كنار ديوار اين دفه تخته رو نميديدم.... عجب... زنگ تفريحه... دوست ندارم مدرسه ها شروع بشن... من چی دیگه میخوام تو زندگی؟ هیچآرزویی ندارم دیگه... آرزوهایی که داشتم و بهشون نرسیدم هم قدیمی شدن... دیگه رسیدن به اونا هم خوشحالم نمیکنه... چرا؟ چرا همه چی تکراری شده؟ اشکال کار من از کجاست؟؟؟ مامان میگه یه روز ۴-۵تا از دوستای نزدیکتو دعوت کن خونه بزنید برقصید...... دیدم آره...فکر مامان هم گاهی پیشنهادای خوبی میده.... اما حسش نیست.... حوصله دوستامم دیگه ندارم... اونا منو دوست ندارن(تیریپ ناز کردن... همیشه دوست داشتم مُردنو تجربه کنم.اما حیف که دیگه پشیمونی فایده نداره...اگه مردم دیگه نمیشه برگردم...تازه اگه به دست خودم بمیرم میگن میرم تو جهنم... ولی خوب ما که همین الانشم تو جهنمیم... شرط میبندم اهواز از جهنم گرم تره...! نچ... گشنمه.... راستی شما روزه میگیرین؟ من؟ نه من نمیگیرم...... چه سوال خوبی پرسیدما.... امشب پروینو دیدم.............. پروین...... ای بابا....من که دوست ندارم اذیتش کنم...... اذیتشم نمیکنم...... یارو اذیتش میکنه.....اگه منم که میگم ببرش واسه خودت من کلی بهترشو دارم...... اما یارو ........ البته منم یارو رو میخواما...... اما خوب بدون اونم میتونم زندگی کنم.....من میتونم کلی ازون یارو ها پیدا کنم...... بهتر بگم : کلی ازون یارو ها هست که منو پیدا کنن..... پروین مستحق تره! اما خوب.... دیگه یارو نمیخواد......
نه وایسا یه چیز بگم... آقا منو ثبت نام کردن تو شاهد... ديروز داشتم از خواب بيدار ميشدم... بعد از ناهار ميشينم مثلا درس بخونم واسه امتحان عصر... ساعت 10و خورده اي ميرسم خونه.
شيدا(دختر داييم) :با این حالت=> من: خوب خوشبحالت... آيدا خطاب به من: مامان يــــــــــــــــــــــــــــــــــيهو جو میگیردش... همكارش: ميخوام بيام خواستگاري دخترت! مامان: دادمش قبلا... من: زود باش همين امشب پاشو بيا! من تو ذهنم: چه الكي مامانه واسه خودش بريده و دوخته مامان به دنيا اومدن پسرش،اولين بچشو تبريك ويگه و قول ميده كه يه روز با من بريم خونشون...! (توجه كردي چي شد؟! هــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــي.... خونمون چه شلوغ پلوغه... مامان برعكس ملت با زن داداشاش خيلي جوره... شيدا يه ريمل از نميدونم كجا پيدا كرده ميماله به چشماش! مژه هاش سفيــــــــــــــــد شدن! زن دايي: اين چرا سفيده پس؟! من:خوب اين مژه هارو پر ميكنه.بايد روش سياه بزني... شيدا يه روژ برميداره و ميماله رو لباش.... من تو ذهنم: خوبه 4 سالته بچه! فردا چي كار ميخواي بكني تو!؟ به اندازه اي كه من وبمو دوست دارم... ميشينم پاي كامپيوتر و توي وورد چرت مينويسم... شيدا هر ديقه موسو ميگيره و صفحه رو عوض ميكنه... من: نكن بچه ... شيدا در حالي كه موهاي روي صورتشو با دو دست كنار ميزنه با كلي تكون سر و دست : خو .... ميخوام.... يادت بدم خوووووو.... من:... فردا شد...يعني امروز شد.... باز شيدا از خواب بيدارم ميكنه.... باز اعصابم خورد ميشه.... باز ..... نچ...... اين يكي باز خوبه... آخه باز پيامك دارم... با بي اعتنايي نگاش ميكنم... شيدا: آقا خو بمير ديگــــــــــــــــه... چشمامو ميبندم و سرمو ميذارم روي بالش تا گير نده.... من تو ذهنم: اي كاش مردن به همين راحتي بود... نشستم پاي كامپيوتر ... زن داييم جفتم ميشينه و چند تا از پي ام هايي كه واسم ميادو با صداي بلند ميخونه... ازينكه كسي بشينه كنارم بدم مياد... شيدا مياد و مارو دعوت ميكنه كه نگاش كنيم...! من تو ذهنم: نترس دختر.تا چند سال ديگه انقدر مجبورت ميكنن ازينا بذاري رو سرت تا جونت از ....نت در بياد.... بسه ديگه...... حوصلم سر رفت...... چه روزاي بدي......... خوب بذار از دیشب و امروز بگم.... بر خلاف هر شب ساعت۱۲ یا شایدم بیشتر بود که خوابیدم...نه...آره آره... خوابیدم...درسته...نه...نه... خوابم برد،نخوابیدم... داشتم میگفتم...خواب بردم...یعنی همون خوابم برد... صبح بیدار شدم...بیدار... نه... بیدار بودم...بلند شدم... پا میشم میام تو پذیرایی...دنبال تقویمم میگردم...نه نه... دنبالش نمیگردم...یادم هست که کجا گذاشتمش... اِ... اتدم لاش بود... من نذاشته بودمش که...شایدم خودم گذاشتم...اما من که چیزی نمیذارم لا کتاب دفترام...آخه اذیت میشن... تقویمم رو بر میدارم و میام جلوی تلویزیون دراز میکشم... شروع میکنم به نوشتن... آها... آره به تو فکر میکنم... نه راستی به تو نه... به اینکه...راجع به من چیفکر میکنی؟اصلا تو منو مشناسی ؟ میدونی من کیم؟ میدونی... نه تو هیچی نمیدونی... نبایدم بدونی... چرا چرا... اگه بدونی... اون وقت... اونوقت چی؟ ولش کن... اَه من که خسته شدم... تو چی؟ فکر کنم تو بیشتر خسته شدی... خوب بهتره دیگه ننویسم... ننویسم؟ میدونستم موافقی... باشه... پس... هیچی دیگه...
محض اطلاع خوانندگان گیج تر از خودم(!!) اون روستا و توت فرنگی خواب بوده!لطفا دقت فرمایید!!! داشتم خواب میدیدم.... روز اول بابام اینا پل دختر ایستادن٬من خوابیدم. اندازه تمام عمرم خواب دیدم!!!! خواب بعضیا رو هم دیدم شب سامن خوابیدیم.با یه خونواده ی ملایری آشنا شدیم.کلا اونوریا آدمای مهمون نوازین،بهتر از اهوازیان...رویا(دخترشون) هم شمارشو بهم داد و شمارمو گرفت... اه دلم واسه بعضیا تنگیده... عمم اینا زنگ زدن گفتن دارن میان همدان! یه کمی خوشحال شدم.آخه زیاد خوشم نمیاد ازشون اما تنها هم حوصلم سر میرفت... یه اتاق تو خانه ی معلم گرفتیم.ظهر رفتم حمام.یه شیر آبی داشت و یه قرمز.منم فکر کردم این مثه خونمون آبیش سرده قرمزش گرم.قرمزو باز کردم آبش سرد بود.گفتم بذار یکم بره تا گرم بشه دیدم نه انگار گرم نمیشه.نمیدونم چه طور به ذهنم رسید که ممکنه اشتباه بسته باشنشون اینا رو...(هنوز در تعجبم بازم میگم خدا بیامرزه پدر گوشی رو.... تو یه ساندویچی تو عباس آباد سراغ از اسنک گرفتم... توی گنجنامه عمم اینا رو دیدیم.نوه ی عمم اعصابمو خورد کرد از بس که تو کف بود!!!! تو آبشار گنجنامه یاد یه نفر افتادم.(من که همیشه یادش میوفتم!)هـــــــــی کاش میشد اونم اونجا بود... هوا خنک بعدش رفتیم بازار اونجا.با پاچه های شلوار تا زده و خیس و دمپایی همدانیا آدمای مذهبی و سنتیی هستن نمیشه تو شهرشون همه جور لباس پوشید.قربون اهوازمون توی پارک باباطاهر نشسته بودیم.یه زن فالگیر اومدش... دوست بابام آقای لرکی زنگید گفت داره میاد همدان. نزدیکمون یه خونواده نسشته بودن که خیابون بعدیمون زندگی میکردن و باباشونم همکار بابام بود ولی نمیدونم چرا نمیشناختمشون(چرا میدونم!) چون که دوتا پسر داشتن فقط . دختر نداشتن که من بشناسم... این ورمون هم یه خونواده بودن که باز هم محله ایمون بودن .... ( جمعمون حسابی جمع بود) توی عباس آباد رفتیم پارک شهر بازیش،حسین(داداشم) و مازیار(نوه ی عمم) سوار ماشین شدن... پسره که اونجا بود به مامانم و دختر عمه هام گفت شما جنوبی هستین داشتیم تو پارک قدم میزدیم.کوله رو شونم بود.پسره گفت عزیزم خسته شدی بده من بیارمش برات... همینا یکم جالب بودن دیگه.......... در کل بد نبود.... سلام.چته هي ميگي اين دختره باز اومد آپ كرد خوب كي مجبورت كرده بياي بخونيييييي؟! ولي حالا بيا تو بخون نظرم بده منم بدم نمياد! تو ام كه بدت نمياد كه من بدم نياد! (خودم فهميدم چي گفتم) چه اعتماد به نفسي پيدا كردك من!! آقا ما نرفتيم مسافرت.چرا؟ حالا بهت ميگم چرا... قرار بود ما سه شنبه(13مرداد) بريم داداش بي محل(خروس بي محل) مريض شد! گفتيم چهارشنبه ميريم بابا گفت بذار ماشينو نميدونم چيكار كنم(يادم نيس گفت چيكارش ميخوام بكنم) گفتيم پنج شنبه ميريم... صبح ديدم يه كيفي داره هي فرود مياد تو سرم و صعود ميكنه و دوباره سقوط ميكنه تو سرم! بلند ميشم ميبينم بهله! داداش بي محله مثلا ميخواد منو بيدار كنه!داداشم خيلي منو دوست داره! چه روش ملايمي واقعا، داداشم منو خيلي دوست داره! بلند شدم بهش ميگم بلد نيستي جيغي دادي چيزي بزني من بيدار شم؟ جواب نميده و ميره! چه قدر توجه!داداشم خيلي منو دوست داره!(تاكيد) بلند ميشم ميبينم 2روزه حمام نرفتم! نميبينم البته،حس ميكنم! ميپرم تو حمام(5صبح) و طي يك چشمك ميپرم بيرون(6:20صبح) ميبينم همه خوابن!!!!!! ميرم سراغ مامان... چي شد پس؟ مامان: انقدر لفتش دادي پشيمون شديم بريم! آقا من ميدونم اين باباهه حوصله نداشت بره مسافرت.اين بارم دو شيفت مونده بود سر كار و اينا ديگه ميخواست فقط بگيره بخوابه و اخبار و فوتبال نگاه كنه! خوب منم ديگه گرفتم خوابيدم از خدااااااااام بود! منم عين بابام حوصله سفر مفر ندارم! يه كامپيوتر(با نت) و يه گوشي بدن بم ديگه هيچي نميخوام از دنيا(قانعيم ديگه چه كنيم).... صبح(12)كه پا شدم ميبينم مامانه ميگه كامپيوترو از اتاقت ميبرم تا حالت جا بياد! ووووي!به من كه شوهرش حوصله نداشت ببردش مسافرت؟! خلاصه زورش چربيد و ساعت 4بعد از ظهر بعد از كلي جر و بحس و كش مكش كاپيوترو دزديدن! منم عصبانيييييي...... اس ام اس دادم به فاطي گفتم عصر ميخوام برم بيرون مياي؟! گفت ما ميخوايم بريم سفره و نميدونم كجا و اينا ... گفتم به درك خودم ميرم...بعد زنگيد گفت ميام بات!!! ساعت 6بدون اين كه به كسي بگم(نه ولي وقتي داشتم ميرفتم به بابام گفتم من رفتم.همين) پاشدم لباس پوشيدم تا 6:30 زدم بيرون از خونه... رفتيم سالن سينما نفت جشن بود واسه نيمه شعبان خيلي هم مذخرف بود اومديم تو سالن اين وري غرفه نقاشي نشستيم مثل بچه ي خوب نقاشي كشيديم جايزه هم بمون دادن(دروغ كفتم فقط خواستم بگم غرفه نقاشي داشت!) غرفه بلوتوث هم داشت اما راستش ترسيديم بديم واسمون چيزي بذاره...! بعد فاطي با مامانش اينا رفت نميدونم كجا منم پيااااده(!!!) ساعت 8:30 شب تو تاريكي برگشتم خونه! حالا نرين به مامانم بگينا ميكشتم! تازه ديروزم دوباره همين جوري رفتم جشن ولي با فاطي و عاطي رفتيم... اونجا داداش بي محل رو هم ملاقات كردم! نشسته بوديم با فاطي و عاطي (اسماشون قافيه داره!) ديدم يه نفر داره مياد سمتم . ا!قيافش چه آشنااااااست! ها ! داداشمه! بعدش ديگه منو فاطي و عاطي رفتيم دوباره تو غرفه ها.نرفتيم توشون رفتيم از جلوشون رد شديم و اينا بعدش تو سالن كنفرانسشم نمايشگاه كتاب بود رفتيم ..... وااااااااااي چه كتاباي زشتي داشتن نچ نچ بي تربيتي بودن! بعدش رفتيم جاده سلامت ديديم هييييييييييييييييييييييييشششششششششششكي نيست! دور زديم برگشتيم پيش سينما ديديم تمام شده همه ريختن بيرون.... چه قدر قيافه هاي آشنا ديديم و اينا....... بعدشم باباي عاطي اومد جمعمون كرد رسوندمون خونه!!!!! چه حالي ميكنن اين پسرا! ما يه شب رفتيم بيرون عششششششششششق كرديم بعد اونا هر شب بيرونن و اينا ..... هيييييييييييييييييييييييييييييييييي .................. نشسته بودیم تو کلاس.بیکار بودم.برادر بسیجی مجتبی لطفعلی(!!) داشت با لپتاپش ور میرفت و اینا.... روشنش که کرد دیدم ووووووووی ی ی ی ی ی ....!!! حدس بزن دسک تاپش عکس کی بووووود؟! دوست دخترش؟! نه ننش؟!نه لینکینگ پارک؟!نه ندا آقا سلطان؟!نه آوریل؟!نه اونسنس؟!نه احمدی نژاد؟!نه پس کی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ ایت الله (!!الی هم صلی علی محمد و ال محمد!!) خامنه اییییییییییییی! من که یییییییییییییهو چشم خورد به این یارو ایت الله عدالت ، به ناگاه بغض خندم ترکید ( چه بی ربط ) متاسفانه یا خوشبختانه نتونستم که جلوی خندم رو بگیرم... فکر کنم متوجه شد......... تازه ، ریگ تون گوشیش هم یه مردیه قران میخونه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! منم که سرم درد میکنه واسه این جور سوژه ها... گوشیمو در اوردم بهرام افسوس رو گذاشتم (تقریبا ضد حکومته) گفت خواموشش کن. گفتم حوصله م سر میره میخوام آهنگ گوش بدم... فقد شانس اوردم که برم نداشت ببرتم کلانتری !!!! سلام تو این پست چنتا اتفاق تو این چند روزو میخوام بگم براتون به یاد دورانی که اینجا حکم دفتر خاطرات رو داشت برام... خنده ی مُسری میگم؛ شده تا حالا تو خیابون بیخود خندتون بگیره ؟؟!!! آقا من داشتم میرفتم کلاس حسابان و اما امروووووووووز... مامان از ته حیات خلوت: دختر پاشو درو باز کن... اول فکر کردم دارم خواب میبینم داداشم : پات گیر کرد به جایی ؟ من که تازه فهمیدم چی شده زدم زیر خنده! سرم گیج رفته بود و افتاده بودم و سرم خورده بود تو دیوار!!!!!! ولی حیف شد،اگه یه کم اون طرف تر ایستاده بودماااا سرم میخورد به گوشه ی کمد دم در و کارم تمام بود... نچ حیف شد! سریع بلند شدم ، دیدم مامانم داره میاد طرفم! من با خنده تعریف کردم که چی شد... مامان: کوفت اَه! از عسل بدم میاد خیلی شیرینه دلمو میزنه اما خوب به اجبار دو قاشق خوردم. اخ تا ته معدم شیرین شد! واسه خنثی کردن شیرینیش رفتم از یخچال یه رانی پرتقال برداشتم و شروع کردم به نوشیدن.نصفشم هنوز نخورده بودم که حالم به هم خورد... رفتم تو حمام و .... ولی چیزی تو معدم نبود که بیاد بالا ... داداشم: پس چرا نمیمیری ؟؟! من: نمیدونم والا! خدا میخواد تورو عذاب بده واسه همین منو برنمیداره! بعدش که نشستم غذا بخورم مامانه هرچی گوشت دم دستش اومد گذاشت تو بشقاب من! بابا ولم کنید حالم ازینا به هم میخوره جمشون کن خوب اه. مامان یکیشو به زور میچپونه تو دهنم!(مثه بچه 2ساله ها) یادش بخیر قبلا بابام بهم پول میداد که جیگر بخورم!! اما الان به زور میچپونن تو دهننم دیگه هم بم پول نمیدن آقا من نخوام گوشت موشت بخورم کیو باید ببینم؟! دکتر؟! جاده طولانی بود،دسانداز داشت،بالا و پایین داشت،پهن بود. جاده یکی بود اما 3تا خط داشت.یکی تو قلبش دو تا هم دو طرف پهلوش. من وسطی رو که جاده از همه بیشتر دوست داشت و توی دلش نگه داشته بود دوست نداشتم.زیاد وفادار نبود، زیاد قطع و وصل می شد،گاهی کم رنگ می شد، چون میدونست که جاده دوسش داره.تا انتهای ناپیدای جاده با اون بود. خط سمت چپ رو نمیدیدم. خط سمت راست رو تمام مدت زیر نظر داشتم.این یکی خیلی وفادار بود،اما جاده اونو مثل وسطی دوست نداشت.منتظر تقاطعی بود که خط راستی رو بپیچونه و پاسش بده به یه جاده ی دیگه.اما خط جاده رو دوست داشت،هیچ وقت قطع نمی شد.وقتی با جاده به تقاطعی میرسید،خودش رو کم رنگ یا بریده بریده می کرد تا تقاطع رو رد کنن و بعد دوباره روی جاده،سفید،و ممتد نقش می بست و هر طرف که جاده می پیچید خط سمت راست هم با اون می پیچید... جاده،به دوستای جادش رسید و با اون ها قاطی شد.خطی که توی قلبش بود رو نگه داشت اما... خط سمت راست میون جاده ها افتاد.خط سنمت راست فقط جاده ی خودش رو دوست داشت،پس کم رنگ شد، محو شد و با یاد جاده از دنیا رفت.
نماز را به حقیقت قضا توان کردن // قضای صحبت یاران نمی توان کردن (خواجه عبدالله انصاری) همه ی این مطالب از ذهن خودم هستن و دوست ندارم کسی به نام خودش کپیشون کنه.مرسی بعدشم،جاده و خطوط اشاره به اشخاص حقیقی ندارن سلام!خوبین شما ؟ من که نیستم.از کتف تا مچ پام میدره... قفسه ی سینه م سفت شده مثه اینا که تنگ نفس دارن... آماده بودیم،تـ... پرسید کارت خوبه ؟ گفتم نه خوب بعدش که تمام شد برگشتیم،همه هجوم آوردن به سمت من: اول شدی ؟ نفسم بالا نمیومد که بگم نه!خلاصه تا الان نفسم سر جاش نیومده هنوز.باید بیشتر تحرک داشته باشم،قلبم کم میاره!خامک تو سرت قلب بی عرضه خو مثه صاحبت باش کم نیار! معرفی شخصیت های متن مـ...:کم سن ترین و حرفه ای ترین فرد تیم.(با اسکیت های جت البته!) ا...: کوچولوی با نمک دوست داشتنی بیژن:داور مسابقه و مربی تیم ساحلی اهواز تـ...: از بچه های شهدای صنعت نفت.عضو تیم ساحلی پسره که پشت سرمون ایستاده بود: نمیدونم. آخه بر نگشتم نگاش کنم!!! خانم اکبری همون بالا شرح داده شده پسر با نمکه: آقا این پسره خیلی با مزه بود من برم یه ناهاری کوفت کنم ساعت 3باید برم پیست.خاک تو سرت نفس کم میاری؟! برو گمشو خدافظظ!
:::ادامه مطلب:::



![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
كويز امتحان كويز امتحان كويز امتحان.... نمي گن ما زن(!) و بچه داريم
، كارو زندگي داريم ، وبلاگ داريم ..... بيكار كه نيسيم بشينيم درس بخونيم.... عجبا.... مرتيكه فلان!
از رو جزوه هم ديكته ميكنه رو تخته... مرتيكه فلان!![]()
نخـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــيــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــر ..... اَيين خبرا نــــــي... حالا بقيه هي ميكِشنش ميبوسنش قربون صدقش ميرن اين باز چسبيده به من.... فقط هم خودم هم اون شانس اورديم حرف نميزد وگرنه ميزدم تو دهنش چنان كه........! مرتيكه فلان!![]()
![]()
![]()
![]()



اما... وقتی رفتم داخل دیدم بیش از دو سوم بچه ها چادر نزدن! ![]()
چند هفته پیش بهم گفت که برگشته مدرسه ی خودش... دوست داشتم ببینمش... پریسالم تایم استخرش تا تایم من یکی نبود...
... پارسال و امسالم که دیگه نرفتم استخر...
. فاطمه: توي كلاس حسابان چند بار ديدمش. آرزو: همكلاس ۲وم دبستان. پرديس: همكلاس اول دبيرستان

: امروز بايد تا ۲:۳۰ بمونيما..... من : اي بابا امروز كه روز اوله...
ايششش...اَه...
از پنجره بيرون رو نگاه ميكنم... همش آپارتمان ... هر كدوم يه رنگ... روي هر كدوم چند تا ديش ماهواره... پسري كه با ركابي آبي از پنجره ي خونه ي از طبقه ي ۴م يه ساختمون مشكي و زرشكي براي احتمالا يه عده از حيات مدرسه ي ما دست تكون ميده ، جدا شرم آوره... تابلوي راه راه رنگي مشاور املاك سميم... تانكي هاي آب روي پشت بوم... لباساي آبي و نارنجي و قرمز بچه گونه اي كه روي بند يه خونه پهن شدن... خانمي با مانتوي خاكستري از در مدرسه رد ميشه و پير مردي كه مياد داخل حيات... ۲تا دكل مخابرات از پشت ساختمونا... سر در مسجد حضرت رسول(ص)... حيات دبستان پسرونه و پسر بچه هايي كه با روپوش آبي كاربني و قمقمه ايي كه تو گردنشونه و از دروازه ي فوتبال آويزون شدن و بارفيكس ميرن... و .... حوصلمو سر بردن...
...تمام جریانات یا ازدواجه یا طلاق... اَه اَه... امشب رفتیم در باره ی الی رو دیدیم... خیلی بیمزه بود...حتی حرفامونم دیگه تمام شدن... فکر کن دختر حرفاش تمام بشن... چه شود!! با دوستم پیاده برگشتیم خونه...هر دو ساکت... کوچه ها خلوت... انگار همه مُردن...
) نچ... جدا از شوخی... چند روزیه دیگه از کسی خوشم نمیاد... حتی کساییم که دوست داشتم دیگه ندارم.... هممم.... نمیدونم.... شاید دارم میمیرم.... نه یعنی شاید باید بمیرم....
.... اگه شد فردا روزه بگیرم ببینم از تکراری بودن در میان این روزا یا نه؟ نچ... نه ... تازه دارم سعی میکنم وزن اضافه کنم حالا بیام روزه بگیرم؟!![]()
![]()
........ میدونم چه حسی نسبت به من داره...... دوست داره پوستمو قلفتی بکنه و بعدشم تیکه تیکم کنه بندازم جلو کلاغا.... اما اومد با کمال ادب سلام کرد و پرسید هنوز ...؟ گفتم آره... گفت خودشم میگه عـ.....ـه....
زیاد بش فک نکن حالا... من برم دیگه...![]()
![]()
![]()
...(!!!)...
... البته تو ذخیره هاش... بعدش اگه رفتم شاهد (بهار اسلام.زیتون کارمندی) میخوام با بچه ها اونجا وب بزنیم و اینا دیگه بعدش ..... خوب این چه ربطی داشت؟؟؟ نه آخه خواسم یه چیزی بگم ..... وایسا یکم فکر کنم ...
... هاااا خواسم بگم که میخوام عاطی و نسترنم بام بنویسن و اینا دیگه.... همین.حالا بدو برو نظر بده دیگه.اگه نظر ندی میفرستمت زندان اوین بهت چیز کنن...... بیتربیتم خودتی![]()

...يعني اينكه هنوز خواب بودم اما صداهاي دورمو ميشنيدم...نه یعنی.... خوب معنیشو بیخیال حالا... داشتم كم كم هشيار ميشدم كه ديدم يك عدد بچه اومده پيش تختم ايستاده ميگه بلند شو.... خيلي بدم مياد كسي از خواب بيدارم كنه...
... بهش ميگم باشه برو بيرون و سعي ميكنم تصاويري كه دوست دارمو تو ذهنم مجسم كنم...
... دوباره مياد تو...
... بلند ميشم با اخم نگاش ميكنم... ميرم بيرون ميبينم ناهار كشيدن دارن ميخورن.... اي بابا...
... 1 ماهه وقت دارم اما امروز ظهر يادم افتاد كه كتاب داستان نخريدم...
...پيامك ميدم به رضوان و ميپرسم اسم كتاب داستان چيه؟!...
... ميگه نميدونم منم نخريدمش
تو امتحان هم نيومده بود...
... يه نفس راحت ميكشم...
... و چند تا كلمه از توي برگه ها ميخونم... اينا رو بلدم.... ميرم سراغ گرامر... بابا گرامر كه آسونه..... ميشينم پيامك بازي ميكنم!![]()
(فارسي را پاس بداريم) دارمت داداش! داداش حوصله نداره بياد باهام... آخه قرار بود بياد تعيين سطح بشه اما ميگه حوصله كلاس ملاس ندارم ميخوام بازي كنم تا تابستونه...
... خوبه.... خودم تنها ميرم پس...
... نيم ساعت قبل از امتحان ميرسم اونجا و ...... باقيشو ولش...
...
...آخه دوستم اينجاست.3ماه تابستون نديدمش... خونشون 5-6خونه اونور تره اما نمياد پيشم.... جريان چي بود حالا؟!
آيدا بهم گفت بزرگ شدي
...
زوق كرد بچه حالا ميگه شوهر ميخوام!!![]()
![]()
... پا ميشه تيليفو بر ميداره ديد ديد ديد ديد ميزنگه خونه همكارش ..... ![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
! نخير من مجردم!! بايد حتما با مامان بريم پسرشو ببينيم.... حتما مثل مامانش خوشكله...
... 1ماهشه...
...بايد بامزه باشه...
...
)
... مياردشون خونمون و يكي دوروز ازشون حسابي پذيرايي ميكنه...
...
...
...![]()
... اون لوازم آرايش دوست داره.... من كه پير شدم و از هيچي استفاده نكردم...... نميدونم چرا گرايشي به اين چيزا ندارم...
...آیا من واقعا دخترم؟!
...
...
...
... جواب ميدم...... هـــــــــي خدا اگه گوشي نبود من چيكار ميكردم؟ دارم باهاش ور ميرم كه باز... نچ اين بازو دوست ندارم... آخه باز شيدا مياد...
... تفنگ داداشمو گرفته تو دستش ، با دوتا انگشت اشاره ماشه رو گرفته و از عمق وجود با تمام قوا فشار ميده..... صورتش از فرط زور زدن جمع شده..... تيك! بالاخره شليك كرد....
...
...(اينجا يه نفس ميگيره واسه ادامه ي حرفش)... من بهت تير ...(اينجام يه نفس ميگيره)... زدم
... كاش ميتونستي واقعا منو بكشي... كاش منم هنوز هم سن تو بودم و با اين بازياي بي مزه مشغول ميشدم... كاش منم از دنياي اطرافم خبر ندارم... كاش ... كاش ... و كاش...![]()
... و ازينكه كسي متن چت هاي خصوصيمو بخونه بيشتر...![]()
برميگردم و ميبينم دوتا از شال هامو آورده و پيچيده دور سرش...! مامانش كلي قربون صدقش ميره.... حالم ديگه داره بهم ميخوره......
.......
......
......![]()

نه با شما نیستم با اوناییم که نمیذارن..... و با اونا که دیگه نمیان وبم... ولی نه... با اونا که نمیان وبم که نمیتونم اینجا بحرفم...اونا که نمیان...مطالبمم که نمیخونن... آره خوب پس با اونا که نمیان نمیحرفم .....خوب چرا نمیاین؟ باهاتون قهرم....
نچ... با کی دارم حرف میزنم؟ کسایی که مطالبمو نمیخونن؟! (خل خودتی!)
...خواب منو برد...اما کجا کجا برد؟
من که رو تختم بودم...نه...من رو تختم نبودم...تو یه روستا بودم...آره داره یادم میاد...هواش خنک بود...اما همش خاک بود...نه درخت داشت نه گل نه بوته نه هیچی...بیشتر شبیه به یه...یه...نمیدونم شاید شبیه به کویر بود...حتی خونه ای هم توش نبود...فقط یه گلخونه داشت پر از توت فرنگی...حالا چرا توت فرنگی؟
نمیدونم... نمیدونم چرا توت فرنگی...همممم...زیاد خوردم...توت فرنگیو میگم...آره یادمه... یه عالمه توت خوردم... خوب اگه من تو روستا بودم پس کی رو تختم بود؟
چقدر شبیه من بود...
مگه نه؟ آره کپی خودم بود... مگه من چه شکلیم که اون شبیه من بود؟
آینه میخوام... نه نمیخوام خودم میدونم چه شکلیم...از کچا فهمیدم چه شکلیم؟ اوووووه چقد چه شکلیم چه شکلیم راه انداختم... نچ ولی شبیهم بودا... انگار مرده بود...! حالا ولش کن چه اهمیتی داره؟ واسه کی مهمه؟ اهمیتی نداره؟ یعنی.... واسه هیشکی مهم نیست که این مرده؟ خوب البته من فکر میکنم مرده ،شایدم زنده باشه... من فکر میکنم؟! من کیم؟ اِ نکنه من همین باشم...
نه بابا من که منم! این من نیست!
من؟ یعنی چی؟ یعنی من دیگه... اَه ولش کن حالا....![]()
... نه وایسا وایسا... اگه خواب بودم پس چرا بیدار بودم؟! نه منظورم اینه که... منظورم چیه؟؟ آها یعنی اینکه...چیز...چرا پس تو اون روستا من بیدار بودم؟ آهااااا... فهمیدم...من اون بودم که مرده بود...نه یعنی اون که خواب بود...پس اون که داشت توت فرنگی میخورد کی بود؟ ای بابا... ولش کن دیگه...
...آره این بهتره...هممم...مثل همیشه sms...
...smsدوست دارم... مال دیشبن...پس چرا جواب ندادم؟ آها راستی خواب بودم! نـــــــه...! رفته بودم توت فرنگی بخورم! حالا هرچی...
جواب دادم...یارو شاکی بود...
...چرا جواب نمیدادی؟! خوب خواب بودم دیگه... نه... نه من دروغ که نمیگم... گفتم:فکر کنم خواب بودم...
...شایدم فکر کردم که خوابم...
...یا شایدم واقعا خواب بودم...
...نمیدونم... آره آره... همون آخری بود فکر کنم... نچ حالا ول کن گیر دادیا...
... برگه هاشون از هم جدا میشه... من خیلی کتاب و دفترامو تمیز نگه میدارم... آخه دوسشون دارم...
...نخند...
...خل خودتی... دیوونه هم خودتی... هر چی الان داری تو ذهنت میگی خودتی...
... مینویسم اما... هممم... نمیدونم چی... چی مینویسم... واقعا من چی دارم مینویسم؟
همینا رو دیگه... همینا... اینا چین؟
نمیدونم... حالا تو سخت نگیر... فقط میخوام بنویسم...
... پر نیستم اما... نمدونم چرا میخوام با نوشتن خالی بشم... تقصیر خودته... آره تو... شک نکن با خودتم... تو باعث شدی من گیج بشم... تو باعث شدی که برم تو فکر... من... به من فکر کنم... به تو فکر کنم... به من و تو... نه نه.. نه به من و تو نه... به من جدا ، به تو هم جدا فکر میکنم... اما فکرامو راجع به تو... راجع به تو؟ تو.. نه تو نه... خودت... منظورم به... نمیدونم چطور بگم... اصلا بیخیال نگم بهتره... ولی اگه نگم که خالی نمیشم... اصلا من از چی میخوام خالی بشم؟ من که پر نیستم... شایدم هستم خودم خبر ندارم! خودم... خودم همون منه؟؟؟ ای بابا... رشته کلام... نه،رشته نوشته از دستم در رفت...! چی داشتم میگفتم؟

![]()
![]()
ا! فاطی sms داده گفته که آماده ای بیام دنبالت؟!(واسه بسکت) آخی... ج دادم: من همدانم عزیزم
. گفت اوه
!چه بی خبر!آخر رفتین؟! یه نفر دیگه هم smsداده بود.هــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی....... ![]()
![]()
) آبی رو باز گردم دیدم فرت گرم شد!خیلی هم زود در اومدم(۵۰دقیقه)![]()
![]()
اصلا نمیدونست چی هست!!!![]()
بابا ما اومدیم مسافرت نیومدیم پـ... بازی که!عجب......!![]()
... آبشار
... اصلا کاش میشد باهم بریم همدان![]()
!!!!!!!! تازشم واسه یه نفر سوقاتی خریدم.![]()
یه گردنبند و دستبند...... دم پسره فروشنده هه جیز،کلی تخفیف داد بهمون
اما بهم گفت بت نمیاد اهوازی باشی آخه اهوازیا سیاهن تو چرا سفیدی؟!!!![]()
!!!!!!!!!!!!! کی گفته اهوازیا سیاهن؟![]()
![]()
بابای منم که حوصلش سر میرفت صداش کرد. یه دختر عمه مجرد دارم باهامون بود.مامان به فالگیره گفتش که این ازدواج کرده شوهرش ولش کرده
! فالگیره شروع کرد: دوتا بچه داری که یکیشون زایمانش سخت بوده،غم بزرگی تو زندگیت داری.صبر کن برطرف میشه و بیا بهت مهره ی مار بدم و...........
. ماهم همش بهش میخندیدیم.تا آخر فهمید نه بابا سر کاره!پا شد رفت!!!!!!!![]()
![]()
؟ گفتن آره.اکجا فهمیدی؟! گفت از قیافه هاتون
! گفتن این دختره(با اشاره به من) مال کجاست؟ گفت بچه همدانه!!!! گفتم
خودت بچه همدانی ولک من بچه اهوازم عربم هستم
.فحش میندازی روم؟!![]()
(غیرتی شدم!)
مامانم شنید برگشت بهش گفت بیا بیارش،اتفاقا دنبال یه حمال میگشتیم!
(حال کن مامانو!) پسره بدبخت تعجب
کرد!!!!!!!![]()
فعلا


. شما به بزرگی خودتون ببخشید که من انقد زود به زود آپ میکنم آخه بیکارم کسی هم آن نمیشه بچتیم یعنی در واقع کسی آن شه هم دیگه حال نمیکنم بچتم باش.... خلاصه که دنیا همش خز شده و اینا دیگه...!!![]()
(!!!) روی پل بین زیتون و جواهری بودم یه پسره سوار دوچرخه بود داشت از رو به روم میومد و تو آسمون نگاه میکرد و میخوندید. معلوم بود که میخواست جلوی خندش رو بگیره اما نمیتونست!!!!! منم که این پسره رو دیدم خندم گرفت بهش این دفعه میخواستم جلو خودم بگیرم نخندم نمیشد
.... ماشینایی که از روبه روم میومدن نگام میکردن بعضیام (بی جنبه ها!
) میخوندیدن... خلاصه که این خنده به خیلیا سرایت کرد!!
روی تختم،سرم کج و کنار بالش و یه پام از تخت آویزون،گوشیم زیر گردنم و پتوم چنان پیچیده بود دورم که واسه باز کردنش فکر میکنم 5دقیقه وقت لازم بود!! مامان توی حیات خلوت نمیدونم چیکار میکرد،داداشم رفته بود بیرون و جن درو روش بسته بود و داشت زنگ درو میزد. یه صدای ضعیف میشنوم:
!بعد دیدم زنگ در خفه نمیشه... به زحمت بلند شدم،اول پام گیر کرد تو پتو نزدیک بود بیوفتم. یه چشممو باز کردم و باهاش راه و دکمه ی آیفونو پیدا کردم.فشارش دادم و بعد چشمام سیاهی رفت...... هیچ جا رو نمیدیدم ، بعدش یهو یه چیزی محکم خورد تو سرم!! بعد از چند ثانیه کم کم دورو برم روشن شد و داداشمو دیدم که ایستاده بالا سرم و با تعجب نگام میکنه!!
!خنده داره ؟ بچه داری میمیری، بت میگم درست غذا بخور گوش نمیدی همین میشه دیگه کم خون شدی ... حالا برو دو قاشق عسل بخور.زود باش![]()
![]()


آقا ما جمعه ظهر پا شدیم رفتیم ساحلی ، واسه مسابقات اسکیت.دیدیم ووووووووووووووووی یه مشتی بچه حرفه ای جمع شدن
! دو تا از گل های تیم که کلا منصرف شدن از مسابقه دادن
... من و مـ... و ا... و یکی دیگه اعتماد به نفس خودمونو یه کمی حفظ کردیمو
آماده شدیم واسه مسابقه... مـ... تو رده ی سنی 12 تا 14 قرار گرفت و آبروی نفتیا رو خرید.آره دیگه... منظورم اینه که اول شد! اما نامردا منو گذاشتن با بزرگا!تو رده سنی بالای 16.خواستم برم به بیژن بگم به خدا من هنوز 16سالم تمام نشده،25م میشم 16 تمام ولی دیگه گفتم بیخیال...
! بعدش پسره پشت سرمون خندید! خانم اکبری،یکی از مربیایی که یه مدت با شرکت قرار داد داشت سوت شروع رو زد. منم همه نیرومو جمع کردم تو پاهام و استارتو زدم... به ! چه حالی کردم من از همه زدم جلو برو برو... پسره: این همونه که گفت کارش خوب نیست؟!!! سووووووت سوووووت ایول ... تا حدود 100متر یییییییهو این نفس نیومد بالا دیگه،اختیار پاهامو از دست دادم،شل شدم و اول تـ ... و بعد یکی که اسمشو نمیدونم زدن جلو... پسر با نمکه برعکس رو موتور نشسته بود رو به روم و من در آستانه ی مرگ تنفسی بودم!2متر با تـ... فاصله داشتم.پسر با نمکه میگفت پا بزن میرسی بهش روز باش چیزی نمونده... یه کم که شارژ شدم اومدم پا بزنم به تـ... گفت حواست باشه رسید بهت،تندش کن!!!!!(بقیه ی بازیکنارو ولش!شوت بودن)من 3وم شدم اما فقط به نفر اول و 2وم جایزه میدادن
: دو گل تیم خوب دو دختر تیم به نام های نـ... و فـ...!
.جمعه ساق دستاشو تو پاش گذاشته بود!اگه تو تیم بود این میشد کوچیکترین فرد
( همش به بچه های تیم خودش روحیه میداد!)![]()
!!! قدش کوتاه،لاغر،ریزه میزه.یه کلاه خفن زده بود که واسه دیدن اطرافش باید سرشو میاورد بالا! دندوناشو ارتدنسی کرده بود یه کمی تو مایه های علی دایی صحبت میکرد البته نه اون جور که تف بپاشه!حرفیدنش خیلی با مزه بود! اینم ناگفته نمونه که از مقام آورای المپیاد اسکیت بود.


