تبليغاتX
دختر=جنس برتر - خدافظظ خدافظظ!

دختر=جنس برتر

تا بشر هست بجا شور و شرش هست بجا // وان زمان جنگ نماند که نماند بشری

آخرین جواب به سینا:نمیدونم،هواسم به حرف زدنم بود ندیدمت،والا من اگه چشمم هم به یکی بخوره اصلا دقت نمیکنم  به پک و پوزش!آخه به من چه ربطی داره پسر مردم چه شکلیه؟!اون داستانم ازین قرار بود:داشتم با مهشید پیاده از مدرسه برمیگشتم یه پسره همچین اومد از رو به رومون که حرکاتش تابلو بود قصد خوبی نداره،به دوستم گفتم بکش کنار،اما تو پیاده رو جا نبود واسه همین پسره زد بهشو رد شد.گفتم اسکل خو یه مشت میومدی تو صورتش جلو دوستاش ضایع بشه دفه دیگه جسارت نکنه.آخه پسره کوچیکتر از ماست،از پیش من که رد میشه مثه موش سرشو میندازه پایین.بعدش من  زورم اومد این طور رد بشه بزنه به دوستم.ولک من غیرت دارم روش

برای اولین بار کنجکاو شدم و رفتم وب خرزو،خطاب به نینی یه پست داده بود.نمیدونم نینی واسه چی فکر کرده من توی وبم عکس گل میذارم؟!اصلا شما بگین،روحیات من با گل و سنبل جور در میاد؟!! اگه وبی دیدی با قالب ازرائیل،need for speed،یا قالبای تیره ی ساده میشه گفت مال منه اما گل... نه نه اشتباه نکنید.

معمولا دوستام بهم میگفتن خیلی بی احساسی و خشن و خشک و ... خیلیا خیلی جاها خیلی وقتها  بودن که قربون صدقم میرفتن،از فامیل گرفته تا دوستا و گاهی غریبه هایی که نمیشناختم اما اونا منو میشناختن!!حالم از حرفاشون بهم میخورد و همه رو از خودم دور میکردم.اصلا وجود اینجور آدما و شنیدن این حرفا غیر قابل تحمل و گاهی تهوع آور بود!.بهمین خاطر بود که همه فکر میکردن من یه دختر خشن،بی احساس و متمایز از دخترهای دیگه م.اما نمیدونستن که تمام احساس من فقط در یک نفر خلاصه شده بود.تنها وختی که واقعا لبخند میزدم وقتی بود که اسمش روی گوشیم ظاهر میشد.فقط محبت اون بود که به دلم مینشست و طالبش بودم. .با وجود غرور و خودخواهی بیش از حد قبولش داشتم.به ندرت عاطفه ش رو بروز میداد اما من به همین قانع بودم.به قیمت از دست دادن خیلی چیزا باهاش موندم.تو سختی هاش،وقتی کسی به حرفش گوش نمیکرد من ازش میخواستم باهام صحبت کنه.اونم این همدردی رو متوجه می شد و اعتراف کرد که نزدیکی خاصی بین من و اون به وجود اومده...جدا خوشحال شدم که اون هم اینو احساس کرده.ازینکه موقع عصبانیت آرومش کنم خودم هم احساس آرامش میکردم.اما اون روزا و اون احساس خوب که اختمالا دوطرفه بود ودت زیادی دوام نیوورد.چند نفر از هم مدرسه ای هاش اذیتم کردن تا حدی که انقدر عصبانی شدم که سر اون داد زدم و ازش خواستم جلوشون رو بگیره.بهش برخورد و ازون به بعد دیگه اون آدم سابق نبود.هرچی سعی کردم دوباره اوضاع رو مثل اولش کنم نتونستم.دیگه به آب خوردنم هم گیر میداد.احساس کردم رابطه داره یکطرفه میشه و فقط منم که مایلم بمونم.شاید ظاهرا هنوز داشتمش اما دل نداشته ش دیگه مال من نبود.هرب ار شرایط رو بهم سخت تر میکرد اما چیزی نمیگفتم.حق انجام خیلی کارها رو ازم گرفت تا بهونه هاش به وبلاگم هم سرایت کرد.یا من یا وب؟وباگ نوشتن تحمل خیلی  از نیازهایی رو که اون میتونست اما تامینشون نکرد  آسون تر میکرد.خوب هر کسی با یه کارای خاص آرامش میگیره،منم با نوشتن یا گاهی هم با نقاشی هایی که بتونم چیزی که تو ذهنمه با نقاشی نمایش بدم، مجبور شدم خواستش رو بپذیرم.من هر چی بیشتر مدارا کردم اون بیشتر لج کرد و بد اخلاقتر شد.تا حدی که حتی کارایی که تا 2-3روز قبلش حاضر بود انجام بده حالا حاضر به انجامش نبود،حتی حاضر نشد واسه دیدنم تا شهرک بیاد.به خودش زحمت خوندن حداقل فقط یکی از پستای وبلاگم رو نمیده و یه نظر الکی به خاطر دلخوشی منم نمیذاره نه نمیخوام.یعنی نمیتونم.نه خدافظظ

نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم آذر 1387ساعت 22:35 توسط منزوی| |